|
آسمون اوری گرد بارون دربند ............ آرمون دیدنت منه دلم مند |
|
|
غروبت در باورمان نمی گنجد ولی خداحافظ همین حالا..........
كاش زودتر به ما گفته بودند كه بيماري ... كاش ميدانستيم و براي بيشتر ماندنت ، دعا مي كرديم افسوس كه در اين سرزمين ، وقتي بميري ، به يادت مي افتند ... ! برايت ، سبزترين نواي آسماني و آبي ترين درياي بهشت خداوند را آرزو مندم ...
+
تاريخ شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 11:41 نويسنده ماه پسند
|
![]()
+
تاريخ دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 15:59 نويسنده ماه پسند
|
دشت هایی چه فراخ ! کوه هایی چه بلند ! ![]() در گلستانه چه بوی علفی می آمد ! من در این آبادی ، پی چیزی می گشتم : پی خوابی شاید ، پی نوری ، ریگی ، لبخندی . پشت تبریزی ها غفلت پاکی بود ، که صدایم می زد . پای نی زاری ماندم ، باد می آمد ، گوش دادم: چه کسی با من ، حرف می زد؟ سوسماری لغزید . راه افتادم . یونجه زاری سرراه ، بعد جالیز خیار ، بوته های گل رنگ و فراموشی خاک . لب آبی گیوه ها را کندم ، ونشستم ، پاها در آب : من چه سبزم امروز وچه اندازه تنم هوشیار است ! نکند اندوهی ، سررسد از پس کوه . چه کسی پشت درختان است ؟ ![]() هیچ ، می چرد گاوی در کرد . ظهر تابستان است . سایه ها می دانند ، که چه تابستانی است . سایه هایی بی لک ، گوشه ای روشن و پاک ، کودکان احساس ! جای بازی اینجاست . زندگی خالی نیست: مهربانی هست ، سیب هست ، ایمان هست . آری تا شقایق هست زندگی باید کرد . در دل من چیزی است ، مثل یک بیشه نور ، مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت ، بروم تا سرکوه . دورها آوایی است ، که مرا می خواند . (سهراب سپهری)
+
تاريخ دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 15:59 نويسنده ماه پسند
|
![]()
+
تاريخ دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 16:34 نويسنده ماه پسند
|
|